احمد على خان وزيرى

12

جغرافياى بلوچستان ( فارسى )

بلوچستان به جهت حكمران كرمان مىفرستادند . ولى تفنگ‌هاى آنها خوب نيست . همه كار خود بلوچستان يا عمل لارستان و بنادر [ است ] . گلولهء آنها از دويست گام بيشتر نمىرود ، مگر به‌ندرت تفنگ كار ولايات سند در نزد رؤساى قبايل آنها بود ولى حال كه چهارده سال است كه ابراهيم خان [ 41 ] بمى حاكم بلوچستان است هر چه شمشير خوب بوده ضبط كرده ، تفصيل سلوك او قبل از اين عرض شده و معاش اين طوايفى كه نوشته شده ، از گوسفند و شتر و گاو است و اجناس مثل گندم و جو و ذرّت از بمپور و رودبار مىخرند و قدرى هم از نرماشير ، و لباس آنها پارچه‌هاى پشمى و پنبه [ كه ] زن‌هاى آنها مىبافند ، و نمكزار آنها بيشتر از نمكزار به زمان است كه نمكزارى طويل و عريض است ، [ نمك ] برمىدارند و گاهى [ از ] نمكزار قريب [ 42 ] به خاك رودبار . در رودخانهء بمپور گراز زياد مىباشد كه پيوسته ضرر به محصولات صيفى « 1 » و شتوى « 2 » بمپور مىرسانند . در صحراى آنجا آهو زياد است و شغال و روباه و خرگوش و كفتار هم مىباشد . درخت صحرايى آنجا بيشتر گز و كهور « 3 » است و در آن صحرا مار زياد دارد و مار آنجا كوتاه است از چهار گره تا شش گره . در زمستان در بيخ درخت‌هاى بزرگ كهور و گز مىروند و غالب كسانى را كه گزيده ، هلاك شدند . [ 43 ] از آن جمله شخص قورخانه‌چى در سنهء هزار و دويست و هشتاد در كلان‌زهلو همراه محمّد اسماعيل خان وكيل الملك رفته بود ، از صحرا كندهء هيزم كهورى آورده بود ، در توى چادر روى آتش گذاشته بود ، مار گرم شده ، از جوف هيزم بيرون آمد و قورخانه‌چى را گزيده ، چند مثقال پادزهر بزى محمّد اسماعيل خان به او خورانيد معالجه نشد و مرد . و سال ديگر در بيرون قلعهء بمپور شفيع فرّاش مرحوم محمّد 2 اسماعيل خان را [ 44 ] همان جنس مار گزيد و بعد از دو ساعت مرد ، و در زراعت بمپور درّاج « 4 » كم دارد . كبوتر هم زياد نيست . گندم و جو و ذرّت و پنبه و كنجد و ماش بمپور را هرچه اين ايلات كه نوشته « 5 » شده مىخرند و گندم و جو گاهى به بنادر چابهار و طيس مىرود .

--> ( 1 ) . صيفى : منسوب به صيف ، تابستانى . ( 2 ) . شتوى : منسوب به شتو ، زمستانى در مقابل صيفى . ( 3 ) . كهور : درختى كه در جنوب ايران در جنگل‌هاى جيرفت و نرماشير ، شهداد ، كرمان و بندرعبّاس مىرويد و در خوزستان كمتر يافت مىشود . چوب آن صنعتى است ( فرهنگ فارسى ) . ( 4 ) . درّاج : پرنده‌اى زيبا مانند تذرو ، از تيرهء ماكيان . ( 5 ) . كذا .